loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 220
11 زمان : 1399:2

ونوس كوچولو در شيراز بدنيا آمده بود اما چونكه پدر ونوس يك پزشك بود
براي كمك به مردم نيازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به انها كمك كند.
از زماني كه ونوس كوچك بود انها هميشه زمستانها در جنوب كشور بودند و در انجا زندگي مي كردند
جنوب كشور هميشه هوا آفتابي است و هيچ وقت باران و برف نمي بارد.
در زمستان كه هواي همه جاي كشور سرد مي شد
تازه هواي بعضي از قسمتهاي جنوب كشور خوب و قابل تحمل مي شد.
تابستان گذشته، وقتي ونوس پنج ساله شده بود همراه پدر و مادرش با هواپيما به تهران آمدند
در آنجا به منزل عمويشان رفتند و تصميم گرفتند چند ماهي مهمان انها باشند.
بعد از چند روز تصميم گرفتند با ماشين عمو همگي به شمال بروند.
آنها همگي به شمال رفتند و چون دختر عموي ونوس، هم سن او بود
ونوس يك هم بازي داشت خيلي به آنها خوش مي گذشت.
با هم در كنار رودخانه سنگ جمع مي كردند و بازي مي كردند
در كنار ساحل خانه هاي شني مي ساختند
شنا مي كردند و از مسافرتشان لذت مي بردند.
يك روز غروب هنگامي كه از جنگل بر مي گشتند
هوا ابري شد و باران باريد
چون هواي شمال هميشه غيرقابل پيش بيني است و
حتي وسط تابستان هم باران مي بارد
عموي ونوس كه در حال رانندگي بود
براي اينكه جلوي خودش را بهتر ببيند برف پاك كن ماشين را روشن كرد.
همه در ماشين مشغول گفتگو بودند
كه يكدفعه ونوس از مادرش پرسيد : مادر اون چيه ؟
مادرش گفت : چي ؟
ونوس با دستهايش به شيشه جلوي ماشين اشاره كرد
و با تعجب پرسيد : اوني كه جلوي شيشه ماشين تكان مي خورد
يكدفعه توجه همه به شيشه پاك كن ماشين جلب شد
و همه از اين سوال ونوس خنده اشان گرفت.
مادر ونوس با لبخند گفت: خنده نداره ، خوب دختر من تا حالا برف پاك كن نديده .
آخه در بندر عباس تا حالا باران نباريده و ما هيچوقت از برف پاك كن ماشين استفاده نمي كنيم
آن روز همه چيز براي ونوس خيلي جالب بود .
خيس شدن زير باران
جاري شدن آب باران در خيابان
صداي چيك چيك باران كه روي سقف سفالي مي خورد
چترهاي رنگانگي كه مردم در دستشان داشتند.
ونوس هم خيلي دلش مي خواست يكي از اين چترهاي قشنگ داشته باشد
و از مادرش خواهش كرد تا يك چتر براي او بخرد.
مامان ونوس يك چتر قشنگ صورتي با خالهاي سفيد براي او خريد.
مسافرت تمام شد و آنها به شهرشان برگشتند
وقتي ونوس چترش را از چمدان در آورد،
به مامانش گفت : آخه اگه اينجا باران نباره من كي چترم را استفاده كنم؟
مادرش گفت : عزيزم تو اينجا هم مي تواني چترت را استفاده كني
چون آفتاب اين جا خيلي شديد است
اگر تو از چتر استفاده كني ، آفتاب تو را كمتر اذيت مي كند
فرداي آنروز ونوس با چتر قشنگش در خيابانهاي آفتابي بندرعباس قدم مي زد
و همه از ديدن اين دختر كوچولوي خوشگل با چترش قشنگش لذت مي بردند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

ونوس كوچولو در شيراز بدنيا آمده بود اما چونكه پدر ونوس يك پزشك بود
براي كمك به مردم نيازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به انها كمك كند.
از زماني كه ونوس كوچك بود انها هميشه زمستانها در جنوب كشور بودند و در انجا زندگي مي كردند
جنوب كشور هميشه هوا آفتابي است و هيچ وقت باران و برف نمي بارد.
در زمستان كه هواي همه جاي كشور سرد مي شد
تازه هواي بعضي از قسمتهاي جنوب كشور خوب و قابل تحمل مي شد.
تابستان گذشته، وقتي ونوس پنج ساله شده بود همراه پدر و مادرش با هواپيما به تهران آمدند
در آنجا به منزل عمويشان رفتند و تصميم گرفتند چند ماهي مهمان انها باشند.
بعد از چند روز تصميم گرفتند با ماشين عمو همگي به شمال بروند.
آنها همگي به شمال رفتند و چون دختر عموي ونوس، هم سن او بود
ونوس يك هم بازي داشت خيلي به آنها خوش مي گذشت.
با هم در كنار رودخانه سنگ جمع مي كردند و بازي مي كردند
در كنار ساحل خانه هاي شني مي ساختند
شنا مي كردند و از مسافرتشان لذت مي بردند.
يك روز غروب هنگامي كه از جنگل بر مي گشتند
هوا ابري شد و باران باريد
چون هواي شمال هميشه غيرقابل پيش بيني است و
حتي وسط تابستان هم باران مي بارد
عموي ونوس كه در حال رانندگي بود
براي اينكه جلوي خودش را بهتر ببيند برف پاك كن ماشين را روشن كرد.
همه در ماشين مشغول گفتگو بودند
كه يكدفعه ونوس از مادرش پرسيد : مادر اون چيه ؟
مادرش گفت : چي ؟
ونوس با دستهايش به شيشه جلوي ماشين اشاره كرد
و با تعجب پرسيد : اوني كه جلوي شيشه ماشين تكان مي خورد
يكدفعه توجه همه به شيشه پاك كن ماشين جلب شد
و همه از اين سوال ونوس خنده اشان گرفت.
مادر ونوس با لبخند گفت: خنده نداره ، خوب دختر من تا حالا برف پاك كن نديده .
آخه در بندر عباس تا حالا باران نباريده و ما هيچوقت از برف پاك كن ماشين استفاده نمي كنيم
آن روز همه چيز براي ونوس خيلي جالب بود .
خيس شدن زير باران
جاري شدن آب باران در خيابان
صداي چيك چيك باران كه روي سقف سفالي مي خورد
چترهاي رنگانگي كه مردم در دستشان داشتند.
ونوس هم خيلي دلش مي خواست يكي از اين چترهاي قشنگ داشته باشد
و از مادرش خواهش كرد تا يك چتر براي او بخرد.
مامان ونوس يك چتر قشنگ صورتي با خالهاي سفيد براي او خريد.
مسافرت تمام شد و آنها به شهرشان برگشتند
وقتي ونوس چترش را از چمدان در آورد،
به مامانش گفت : آخه اگه اينجا باران نباره من كي چترم را استفاده كنم؟
مادرش گفت : عزيزم تو اينجا هم مي تواني چترت را استفاده كني
چون آفتاب اين جا خيلي شديد است
اگر تو از چتر استفاده كني ، آفتاب تو را كمتر اذيت مي كند
فرداي آنروز ونوس با چتر قشنگش در خيابانهاي آفتابي بندرعباس قدم مي زد
و همه از ديدن اين دختر كوچولوي خوشگل با چترش قشنگش لذت مي بردند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 22
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 68
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 92
  • بازدید ماه : 1783
  • بازدید سال : 2171
  • بازدید کلی : 125970
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی